...

یکی بود.. یکی نبود...
غیر از خدای مهربون، تو آسمون قصه مون، هیچکس نبود
یه گوزنی بود، با پوست آهویی روشن و شاخهای کلفت قهوه ای، با یه بلوز صورتی که سرآستین و یقه ی این بلوزش قرمز بود، آره، قرمزه قرمز، درست رنگ لبهای تو بعد از خوردن یه بستنی یخی شاتوتی
این گوزن قصه ی ما دو تا چشم سیاه هم داشت، دو تا چشم سیاه دایره ای، نه ازین چشم دکمه ای ها که روی همه ی عروسکا میدوزندها، دو تا چشم سیاه که برق سفید تو خودشون داشت، ازون برق های آسمونی که پر از نور و ستاره ست
این گوزن قصه ی ما یه صاحبی هم داشت، یه صاحبی که البته اون دیگه گوزن نبود، یه آدم بود، یه آدم واقعیه راست راستکی، یه گوشه ای ازین دنیای خدا
یه جایی تو یه خونه ای ٬ تو یه کشوری ٬ تو یه مرزایی ..
یه صاحبی که تو گردنش یه دعا بود، عین یه آویز، عین یه گردن بند، که وقتی که هیچکس نبود که اون باهاش حرف بزنه و حرفاشو بگه و گریه هاشو بکنه و بغل بشه، اون دعایی را که توی اون کیف کوچولو بود میگرفت تو مشتش و محکم فشارش میداد، بعد همونجوری که اون دعا را داشت فشار میداد با خدا حرف میزد و همینطوری که وسط حرفاش کم کم اشکش میخواست بچکه پایین، محکمتر و محکمتر توی مشتش فشارش میداد، اونقدر که گوشه های اون گردنبنده کف دستشو زخمی و قرمز میکرد ..
صاحب اون گوزنه عاشق رنگ سفید بود، دلش میخواست که همیشه لباس سفید بپوشه، یه دست سفید، بلیز گشاد و شلوار گشاد، نازکه نازک، که هوا موقعه راه رفتنش همه ی تنش را قلقلک بده، که همیشه تنش با هوا همدما باشه ...

گذشت و گذشت
گوزنه کم کم به صاحبش عاشق شد، آخه میدونین، گوزنه از صبح تا شب که به جز صاحبش کسی را نمیدید که، نشسته بود بالای میز توی اتاق کارش، چشماشم دوخته شده بود به اون نقطه ای که اون آدمه همیشه اونجا می نشست، فقط اونو میدید، چون گوزنه قصه مون یه عروسک بود شبا هم که نمی خوابید، اونموقعا هم داشت صاحبش را نگاه میکرد، با یه نگاه عاشقونه
آره، گوزنه قصه مون عاشقه یه پسری شده بود که عین فرشته ها، فقط لباس سفید میپوشید و یه دعا هم انداخته بود تو گردنش ...

ولی حیف که پسره قصه مون ازین عاشقیش خبر نداشت، خوب تقصیر اونم که نبود، اون آخه از کجا باید میدونست که عروسکا هم میتونن عاشق بشن، اونم عاشق یه آدم راست راستکی، یه آدمی که عروسک نیست ...

نمیدونم چقدر وقت گذشت، فک کنم به حساب دنیای عروسکا شد یه عالمه سال و خیلی تا ماه و یه کلی روز ٬ تا ...

چند روز بود که گوزنه میدید که صاحبش پشت میز کارش نمیشینه، همه ش پنجره را باز میکنه و میشینه روی تختش و به یه نقطه ای که معلوم نیست کجاست خیره میشه و پشت سر هم سیگار میکشه، دووووووود، دوووووووود، اونقدر که چشمای قشنگش سرخه سرخ میشدن و از پشت دود دیگه هیچی معلوم نبود
گوزنه ما خیلی نگران بود، چون پسره انگاری اصلا دیگه اونو نمیدید، حتی دیگه وقتی میومد تو اتاق یه دونه نمیزد پس کله ی گوزنه که بهش بگه چطوری تو کره خر، وخامت اوضاع را گوزنه قصه مون ازینجا بود که فهمید

تا اینکه یه روز
پسره
بعد از یه کلی سیگار دود کردن و خیره شدن به در و دیوار
چشماشو دوخت تو چشمای سیاه و براق گوزنه
بعد
بهش گفت
هی کره خر،
من یه دختری دیدم
که چشماش خیلی خیلی قشنگه
درست به قشنگیه چشمهای تو
درست همونجوری که اگه تو زنده بودی و این چشمات واقعی بود، من عاشقشون میشدم
چشماش عین چشمای توئه، عاشق چشماش شدم
میفهمی ؟ عاشق ..
من عاشق شدم
ولی حیف که تو عروسکی .. نمیفهمی عاشق شدن یعنی چی

بعد ...
گوزن قصه ی ما

شکست .. از تو شکست ...

زیبا شیرازی: چهار فصل