|
...
واسهت خونه میخرم. یه خونهی سفید بالای یه برج که یه طرفش اقیانوس باشه ٬ یه طرفش شهر. که تمام دیوارش هم شیشه باشه. یه خونه بدون اسباب و اثاث. خالی . میارمت تو. تنها چیزی که توش میذارم دو تا گل کاکتوسه. بهت میگم این کاکتوسا خواهر بچهتن. در و میبندیم. میری کنار دیواری که رو به شهره وامیستی و خودتو به پنجره میچسبونی و شهر و آدماش رو نگاه میکنی. منم میام و از پشت بغلت میکنم. خونه سرده. ولی کاکتوسا بهش میان.
|