زندگی، شبیه داستان که میشه ، دیگر نمیشه نویسندهی اون رو بخشید ...
|
...
..........
هووممم امروز تنهایی رفتم بیرون هوا گرم شده بود خورشید بود دیگه اگه کلاه سرم نمیذاشتم گوشام سرد نمیشد کلاه سرم نذاشتم رفتم خیابون تو خیابونه ازون طرفی راه میرفتم که خلاف جهت حرکت ماشینای کناریم باشه که هر ماشینی که از جلو میاد طرفم بووووووووم باد بزنه موهامو ببره هوا هپلی شدم کیف داد :) تنهایی بودنش بیشتر کیف داد دارم عادت می کنم به تنهایی به نبودن تو، اون، اون یکی، همه تو خیابون راه که میرم لبخند میزنم، میگم هلو! گودمرنینگ! اینجا همه فک می کنن من جوجه م، بهم می خندن لطیف، کم مونده موهامو نازی هم بکنن بلیط که میخوام بخرم میگم 12 سالمه، بلیطه چایلد می گیرم، وقتی بلیط رد میشه روی اون صفحه ش مینویسه چایلد، من به خودم میگم منو میگه، بعد با خودم می خندم روزها با خودم حرف میزنم، شب ها هم، خیلی، زیاده زیاده زیاد، گفتم که، دارم میرم توی خودم، خیلی تو، لایه به لایه میشینم قبل از خواب برای خودم اعتراف می کنم، یا برای تو توی مترو آدمارو نگاه می کنم، اینجا این مدلیه که تا چشم آدما به هم گره می خوره سریع نگاهشونو برمیگردونن، من با آدما بازی می کنم، نگاهمو برنمی گردونم، تا اونقدی که اون از رو بره و نگاهشو برگردونه، اون موقع یعنی من برنده شدم، میرم سراغ آدمه کناریش اینجا یه تپه هست بالاترین نقطه ی تپه یه کلیساست روی تپه پر از درخته، یه جورایی مثلا جنگل، جنگله خیس قدیمی توی جنگل پر از سنگ قبر روی همه سنگ قبرا خزه بسته من دوست دارم برم کلیسا شمع روشن کنم بعد یواشی تو دلم با خدای توی کلیسا حرف بزنم آخه میدونی، خدای توی کلیسا گرمه، خوبه، روشنه، یه نور نارنجیه کمرنگ، و بوهای خوب میده، با صدای ارگ بادی دو طبقه، و صدای یه کشیش پیر مهربون، با نگاه یه کشیش پیر مهربون، خدای توی کلیسا این شکلیه، من دوسش دارم، براش شمع روشن می کنم، باهاش حرف میزنم، آروم، توی دلم بعد دوست دارم از کلیسا آروم آروم بیام بیرون از بین قبرا، از توی جنگل، یه کمی از روی تپه بیام پایین دوست دارم به یکی ازون سنگ قبرای خزه بسته تکیه بدم به اونی که از همه شون بلندتره، اونقدر بلند باشه که سرمو هم بتونم از پشت تکیه ش بدم بعد دوست دارم سیگار بکشم با خودم حرف بزنم با خودم که حرف دارم میزنم، توی خودم فرو میرم دوست دارم سیگار بکشم دودشو فوت کنم به درختا دوست دارم اینجوریو، می فهمی؟ برای یه عالمه ساعت، برای یه عالمه ساعت خیلی زیاد، خیلی خیلی زیاد آدم تنها که میشه زیاد با خودش حرف میزنه من با خودم که حرف میزنم، وسطاش یه جاهایی قاطی میشه، با تو هم حرف میزنم بعدش به خودم میگم وقتی اومدم خونه، یا اینکه وقتی مثلا از خواب بیدار شدم بیام اینارو بران میل بزنم، همه شو بگم بعد شروع می کنم فک کردن که چیا بگم تو میلم، همونجوری هم دارم باهات حرف میزنم، بعد وسطاش میگم اه اینا که حرف جدید شد، اینارو دیگه نباید میگفتم باید مینوشتم، بعد دوباره فک می کنم که اگه بخوام برات بنویسم... همینجوری لایه لایه لایه لایه لایه میری تو و تو و توتر میدونی میشه همه چیو خیال کرد میشه رویا ساخت میشه تو خودت زندگی کنی میشه، من میدونم ولی باید بفهمب فرق بین واقعیت و خیالتو نباید اونهمه تو خودت بری که نفهمی کدومش خیالته کدومش حقیقتت من خیلی وقتا نمی فهمم بعضی وقتا توی مترو که هستم بعد هی منتظرم پسره که کنارم نشسته دستشو بندازه دور گردنم، جدی منتظرم ها، بعد با خودم یه کمی صب می کنم، بعد با تعجب برمیگردم نیگاش می کنم، می بینم اونم با تغجب داره نیگام می کنه، بعد می فهمم که این واقعیه، دستشو دور گردن من نمیندازه، هرچقدرم که من منتظر بمونم، می فهمی؟ شب گریه م میومد خیلی گریه م میومد تنهایی دوست نداشتم گریه کنم نشستم با خودم فک کردم که تو هستی که تو واقعی هستی که واقعی بغلم می کنی که من واقعی گرمای آدمی که بغلم کرده حس می کنم همه ی اینا تو خیال بود، خوب؟ بعد واقعی گریه کردم، توی واقعیت بعد حرف زدم چشمامو بستم فک کردم که مثلا یکی هست که میشنوه من چی میگم، که نشسته جلومو داره نگام می کنه بعد حرف زدم یه عالمه دو ساعت سه ساعت خیلی وسطاش دلم برای خودم میسوخت گریه م می گرفت نه اینکه اونجوری که میشینی گریه می کنی ها ازونجوری که داری حرف میزنی، همونجوری نگاه هم می کنی، همونجوری اشکتم میاد میدونی با خیال همه ش میشه همه چی پره هیچی خالی نیست میتونی خودت همه ی خودت باشی ولی دلت برای خودت یه جایی میسوزه خیلی بده آدم دلش واسه خودش بسوزه میدونی؟ |
...
دیدی با خودت حرف میزنی ؟
دیدی بعد سعی میکنی خودت رو خر کنی ؟ دیدی بعد بعضی وقتا خودتو دلداری میدی ؟ دیدی ؟ بعضی وقتا دقت میکنی میبینی داری با خودت حرف میزنی .. بعد بعضی وقتا تند تند حرف میزنی میدونی حرفا و لحن حرف زدنت یه پترن خاصی داره ؟ آره ؟ پس میدونی که بعد الان یه هو چی میشه دیگه ؟ آره ؟ خیلی بده که میدونی خیلی بده که آدم چیزای بد رو جلو جلو بدونه. |
...
فرض می کنیم این پست کامنت نداره
یا واقع بینانه تر یه فرض دیگه می کنیم حالا من تعریف می کنم چون که میخوام تعریف کنم تو هم گوش میدی چرا؟ نمیدونم، از خودت باید بگی اینشو اینجا امروز هوا سرد بود خیلی سرد بارون باد اونقدر باد که منو شاید میتونست بلند کنه شاید هم نمیتونست، ولی من تو خیالم اینجوری فکر می کردم که میتونه بلندم کنه، شاید برای اینکه هیجان امروزم زیاد بشه، یا شایدم برای چیزای دیگه، ولی به هر حال من داشتم همه روز رو اینجوری با خودم فک می کردم که این باده میتونه منو بلند کنه و ببره تا آسمون، تا خود خود آسمون، میدونی کجا رو میگم؟ همونجا که آبیه، پر از ابر سفید، پر از کبوتر خاکستری با گردن سبز، و بعضی وقتا هم چندتا زاغ سیاه کوچولو داشتم میگفتم، امروز هوا سرد بود و باد میومد من کاپشن پوشیده بودم و زیرش یه بلوز نازک کوتاه باد از زیر کاپشن میومد و میخورد به کمرم آخه شلوارم بهم گشاد شده و همهش میاد پایین، پس من نمیتونم بلوزمو بکنم تو شلوارم، پس باد میتونه بره تمام تنم را ببینه، سردم کنه، مجبورم کنه توی خودم مچاله بشم، سفت بشم، دستامو محکم توی جیبم مچاله کنم، هومممم ٬ من دستامو توی جیبم میذارم، آخه وقتی کسی نیست که موقع راه رفتن دستتو بگیره تو دستاش، پس بهتره که دستات توی جیبت باشه من راه میرفتم آخه خونهم از ایستگاه مترو خیلی فاصله داره، خیلی خیلی زیاد من تنهای تنها راه میرفتم و باد میومد و سردم بود و توی خودم مچاله بودم و به این فکر می کردم که وقتی باد منو بلند کرد و به آسمون برد و من تو آسمون بالاخره خداهه رو از پشت ابرا پیدا کردم، اونموقع به خدا چی باید بگم بعد بلیط خریدم . و قصه ما از اینجا شروع شد. من از پله ها رفتم پایین توی راهرو صدا میومد صدای فلوت گفته بودم که من عاشق صدای فلوتم دیگه ؟ من عاشقه صدای فلوتم می فهمی؟ این ولی فقط صدای فلوت نبود میدونی یه مردی بود یه پیرمردی روی یه صندلیه گرد پایه بلند کنار دیوار تنهای تنها گریه میکرد فلوت میزد گریهش رو میزد تو آهنگ نمیشنیدی که تو گریه میشنیدی من من هومم دیدی وقتایی که نمیتونی هیچی بگی؟ که میری یه سکه میندازی رو پارچه ای که جلوش پهن کرده بعد میدویی که دور بشی دیدی وقتی که آهنگشو قطع می کنه و میگه هِی سِر؟ و تو برنمیگردی که نگاهش کنی بعد وقتی که یه آهنگه جدید را شروع میکنه، تو فک می کنی که دیگه نگاهت نمی کنه حتما الآن دیگه روتو برمیگردونی طرفش که ببینیش و می بینی که داره نیگات می کنه هنوز که داره رو به تو فلوت میزنه می فهمی اینارو یا نه؟ پیرمرده دیگه گریه نمیکرد یا شاید من دلم خواست اینجوری فک کنم که دیگه گریه نمی کنه چون دوست ندارم وقتی یه مرد تو چشمام نگاه می کنه گریه کنه دوست ندارم یه مرد تو چشمای من بشکنه میفهمی؟ پیرمرده قصه ما، توی راهرو، کنار دیوار، برای عشقش، با گریه، آهنگ میزد پیرمرد قصه ما، کنار دیوار، گریه هاشو، به مردم می فروخت خیلی گرون به قیمت یه سکه به قیمت یه نگاه به قیمت دیدن شکستن یه مرد می فهمی؟ پیرمرده قصه ما ... آره امروز باد میومد خیلی خیلی خیلی خیلی ... |
...
I close my eyes, only for a moment, and the moment's gone All my dreams, pass before my eyes, a curiosity Dust in the wind, all they are is dust in the wind. Same old song, just a drop of water in an endless sea All we do, crumbles to the ground, though we refuse to see Dust in the wind, all we are is dust in the wind [Now] Don't hang on, nothing lasts forever but the earth and sky It slips away, and all your money won't another minute buy. Dust in the wind, all we are is dust in the wind Dust in the wind, everything is dust in the wind. |
...
Well, hello there My, it's been a long, long time How am I doing? Oh, I guess that I'm doing fine It's been so long now, But it seems now, that it was only yesterday Gee, ain't it funny, how time slips away. How's your new love? I hope that he's doin fine I heard you told him, That you'd love him till the end of time Now, that's the same thing that you told me Seems like just the other day Gee, ain't it funny, how time slips away. I gotta go now I guess I'll see you around Don't know when though Never know, when I'll be back in town But remember, what I tell you In time your gonna pay And it's surprising, how time slips away... |
...
بگم چمه ؟
خب . گفته بودم که حاملهم نه ؟ خب ٬ فرض کن حاملهای . بچه تو شیکمته. بچهت بزرگ شده ولی تو شکمته . بچهت باهات حرف میزنه ٬ راه میره ٬ میخنده ٬ لگد میزنه ٬ قهر میکنه ٬ رو در و دیوار بعضی وقتا نقاشی میکشه . بعضی وقتا بغض میکنه ٬ بعضی وقتا میره یه گوشه میشینه ساکت و دمق ٬ بعضی وقتا مچاله میشه ٬ بعضی وقتا خل میشه ٬ بعضی وقتا شنگوله ٬ بعضی وقتا آواز میخونه ٬ بعضی وقتا میاد قربونت میره ٬ بعضی وقتا میاد قربونش بری ... خب ؟ پس حاملهای . بچهت رو هم دوس داری دیگه . توضیح دادن نمیخواد . مثل مامانا که یه جور عجیبی بچهشون رو دوست دارن که بهشون اجازه میده هر چقد دلشون میخواد بدون اینکه ناراحت بشه بچه رو دعوا کنن ولی اگه کس دیگه ای دعواشون کنه شاکی میشن . خب ؟ دیدی مامانا با بچهشون حرف نزنن چه شکلی میشن ؟ دلشون تنگ میشه نه؟ خب حالا فکر کن مامانه هر روز با بچهش حرف میزنه. بعد چی میشه ؟ بچههه (که تو دل مامانشه) یه هو لال میشه ٬ دپرس میشه ٬ مریض میشه ٬ چمدونم ولی لال میشه . خب ؟ مامانه چه شکلی میشه حالا ؟ نه نه ٬ بچه لال نشده اشتباه نکن. اصلنم لال نشده . اتفاقا خیلی هم داره داد و بیداد میکنه ٬ فقط زبونش عوض شده . یعنی من دیگه نمیفهمم داره چی میگه . نمیدونم بلغاری حرف میزنه ٬ فرانسوی حرف میزنه ٬ یونانی حرف میزنه ٬ مریخی حرف میزنه ٬ کجایی حرف میزنه ٬ ولی من دیگه زبونش رو نمیفهمم. اول فکر کردم مشکل منه ٬ یا داره بالغ میشه اون تو صداش کلفت شده من بعضی حرفاش رو نمیفهمم . ولی بعد کمکم دیدم بیشتر نمیفهمم. بعد یه هو یه روز دیدم داره داد میزنه ٬ مشت میزنه ٬ حرف میزنه هی میخواد یه چیزی به من بگه ٬ ولی من دیگه زبونش رو نمیفهمیدم . میفمی اصلا چی میگم ؟ اولش داد زد ٬ بعدش گریهش گرفت ٬ بعدش وقتی که داشت گریه میکرد داد زد ٬ بعدش زیر لب یه چیزی میگفت ٬ بعدش رفت نشست اون کنج ٬ خز کرد ٬ مچاله شد ٬ هی با خودش یه چیزی میگه هی سرش رو میاره بالا منو نگاه میکنه یه چیزی میگه هی یه جوری نگا میکنه که یه چیزی بگه ... ولی زبونش رو دیگه نمیفمم . میدونی مامانا اینجور وقتا چجوری میشه ؟ خشک میشن . سنگ میشن . فقط میتونن مات و مبهوت نگا کنن همه چیو و باور نکنن و هیچ کاری هم نکنن ٬ کمکم خل میشه ٬ هی اینور اونور برن ٬ تو تکون بخورن ٬ هی هذیون بگن شاید که زبون اونا هم برگشت ٬ عوض شد ٬ هی بچهشون رو نگا میکنن ٬ هی یه هو ساکت میشینن ساکت میشن گوش میدن ببینن میفهمن چی میگه یا نه ٬ هی دوباره پامیشن دور خودشون میگردن ٬ دوباره خل میشه ٬ دوباره هذیون میگن ٬ دوباره میرن یه گوشه میشینن بچهی طفل معصوم رو نگا میکنن که زانوهاش رو بغل کرده و سرشو رو از رو زانوهاش بلند کرده و با چشمای خیسش انگاری داره یه چیزی رو التماس میکنه و یه چیزی زیر لبش میگه .. که تو نمیفهمی چی میگی . قدر بچهت رو تا وقتی که زبونشونو میفهمی بدون . خیلی بدون. همین. |
...
جادوی شیرین٬
همیشه عاشق همیشه سربی جادوی تلخ٬ سنگین. مثل آب. جادوی تلختر ٬ همیشه بیقرار ولی سنگینتر خانه را ترک کن رو به غروب جادوی تلخترین ؛ تنها عاشق فرشتهها میشوی فرشتهها دورند جادوی خستهترین؛ عاشق بمان هنگام غروب فرشتهها را نمیتوان دید جادوی طولانی شب دراز است مثل راه جادوی آخر فرشته منتظر است جادوی راه صبح در میدان جنگ پاره میشود جادوی جنگ فرشتهها نمیجنگند برای فرشتهها میجنگند جادوی پایان راه چون پادشاهی شکست خورده |
...
Underwear:
خیلی خیلی یه دفه، می خوام بگم، یه لحظه میام ته ته آدم کثیف می شم، می گم مثلا شوور تو تصادف کنه بمیره، یا مثلا یه کم ملوتر یه جورایی به خواست خدا (ایول گردن خدا!) ناپدید بشه، بعد من بیام بگم گور بابای هرچی منطق و اصوله توی دنیا، بیام بگم منم و یه دل، بیام داد بزنم که منم و یه قلب درگیر، داد بزنما، بعد یهویی بیام دستتو بگیرم، زنم بشی، عین فیلمای فردینی، تا آخر دنیا... تا اون آخر دنیا... مثل کتابای داستایوسکی یه جای خیلی دور تو همین تهرون، یه گل و گوشه خیلی دور، با هم لاو بترکونیم، اصلا بترکونیم، یواشکی جیم بزنیم تو اتاق پشتی خونه خودمون، یواشکی سر تا ته نیایش و بابایی و اوشون و فشمو به هم وصل کنیم و همونطوری یواشکی هر غلطی دلمون خواست بکنیم، هر غلطی، هیچیم عادی نشه، هیچیم معمولی نشه، هیچکدوم بوسامونم تکراری نشه، هی هیجانش بیشترم بشه، اصلا همونطوری یواشکی تا ته ته دنیا بمونیم... میگیری چه فکر کثیف باحالیه؟ توام ازین فکرا می کنی؟ من خیلی... پ.ن: اون ته ته های افکار پرنده پ.ن.ن: اونایی که ضرورت نداره حرف بزنن لطفا چیزی نگن پ.پ.ن: اونایی که همیشه سعی می کنن حدث بزنن، سعی کنن حدث نزنن، هیشکی نبوده پ.پ.ن.ن: اونایی که فکر می کنن لازمه حرف بزنن، حتما بزنن ن.ن.ن: اگه می دونست نمی گفت |
...
دو فاصله کوتاه
یک فاصله را تو یادم دادی وقتی با لبخند دور شدی از من عکاس بهتر از ما فاصله را میفهمید تو در عکس نیستی فاصله یعنی تو دو اما... اگر... شاید اما گناه من نبود اگر تو را برای من ننوشتند شاید من اشتباه کردم اما اگر شاید نبود حتما گناه من نبود تو را با فاصله برای من نوشتند فریاد شیری آغوش من از سفر پر است نشر نیم نگاه،1380 |
...
آهای دخترا
نصف شب که شد زنگ بزنید به پسرا از خواب بیدارشون کنین و بگین زنگ زدم قربونم بری مجبورش کنید تو خواب قربونتون بره بعد وسطاش یه جوری که نفهمه و چشماش اوفتاده رو هم ٬ قربونش برید اگه هم فهمید گوشی رو قطع کنید فرداشم میتونین انکار کنین . بگین همهش خیال بوده ٬ خواب دیدی . بعد قیافهی پسره رو نیگا کنید قشنگ میشه میتونین تو دلتون بخندین همین. |
...
|
...
فاصله
من حس می کنم تو هم حس می کنیش؟ نقش بازی می کنیم می خندیم که بگیم هیچ فاصله ای نیست همه چیز خوبه به همون خوبیه قبل هر کی اون یکی رو خر می کنه هوم بسه نه؟ می دونی فاصله ها توی یه لحظه پیدا میشن همه شون فقط یه لحظه همه چی از یه لحظه شروع میشن همه چی تو یه لحظه شروع میشه تو یه لحظه هم تموم میشه همه لحظه ها رو باید کشت بعد از اول باید برای لحظهها زندگی کرد باور کن. |
...
چند خط
• خدا خسته بود به زمین آمد - خود را دفن کرد. • انسان خسته بود به آسمان رفت او هم دفن شد. • زنی عاشق شد عشقش با او خوابید فردای آن روز ترکش کرد. • مردی عاشق شد با عشقش یک روز خوابید فردای آن روز ترکش کرد. • مردی کتاب می خواند خود را در سطرهای کتاب گم کرد. • زنی کتاب می خواند خود را در سطر های کتاب پیدا کرد. • مردی داستان می نوشت در یکی از داستان هاش مسخ شد - او هیولای ترسنا کیست. • زنی داستان می توشت در یکی از داستا ن هاش به او تجاوز شد - حالا در دارالمجانین است. • بازیگر، تقشی بازی کرد همیشه در نقشش ماند. • پادشاهی نمی خواست بمیرد - مرد. • گدایی می خواست بمیرد - نمی مرد. • ماهی ها از اقیانوس گریختند اقیانوس مرداب شد. • زمین پریشان شد و از پریشانی شروع به چرخیدن دور خودش کرد. • آسمان پر از آه شد - از سنگینی فروریخت. • جنایتکار توبه کرد او را به دار آویختند. به آسمان رفت و فرشته ها را کشت. • فاحشه از ترس در کوچه جیغ زد. به زنان خانه دار در آن کوچه تجاوز شد. • زاغی روی شاخهء بید نشسته است – در نظر او هیچ داستانی خنده دار تر از داستان آدم ها نیست. |
...
سايه فروش ِ سال ديده ی سر خورده ی سر فروبردهی متولد کروکودیل ناز عشقولی جولیا جونینا ٬ تولدت مبارک هزار تا :* (از مدل تفکی که جیغ بزنی بعد تیریپ لبخند ج.ل.و بیایا :-) سالی پر از کروکودیل٬ سوسمار و دوست دختر برای شما آرزو داریم.
امضا: شبه پروردگار. هله، نوميد نباشی که تو را يار برانَد گرت امروز براند نه که فردات بخوانَد؟ در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آن جا ز پس ِ صبر تو را او به سر ِ صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنمايد که کس آن راه ندان ... |
...
تصویر ماه در چاه
می دانید مقابل یک دیوانه ایستادن یعنی چی؟ یعنی مقابل کسی ایستادن که دنیای بیرونی و درونی ای را که شماها برای خودتان ساخته اید، از بنیاد ویران می کند؛ و منطق - آن منطقی را که به زندگی شماها معنی می دهد و زندگی شماها را شکل می بخشد، از بنیاد بی اعتبار می کند. خب، چه انتظاری دارید؟ هر چه باشد دیوانه ها – این انسان های خوشبخت - دنیای خودشان را بدون منطق می سازند- شاید هم با منطقی که منطق آنهاست و مثل فنر ناگهان از جا درمی رود. امروز اینطور، فردا خدا می داند چطور. شماها دست تان را به جایی بند می کنید، آنها خود را رها می کنند. شماها مدام از خودتان می پرسید: مگر می شود چنین چیزی؟ در نظر آنها اما همه چیز ممکن به نظر می رسد. شماها می گویید: اما این چیزها نمی تواند حقیقت داشته باشد. چرا؟ چون در نظر تو و تو و تو و در نظر هزاران نفر دیگر آن چیزها حقیقی به نظر نمی آید. اما عزیزانم! اول باید ببینیم در نظر این هزاران نفر که خود را عاقل می پندارند تا چه اندازه حقیقت زندگی شان حقیقی ست. (...) من فقط همین را می دانم که در کودکی تصویر ماه در چاه به نظرم حقیقی می آمد؛ و چه ها که در کودکی حقیقت داشت - و من هر چه را که دیگران می گفتند چه زود باور می کردم و چقدر احساس می کردم خوشبختم. لوئیجی پیرآندللو – از نمایشنامهء هنری چهارم |
...
این صدای منه بعداز اینکه نامهی تو رو میخونم. یه حسی هست که ... میبینی ؟ هنوزم نمیدونم . حتی نمیدونم این حسه دقیقاً چیه . ولی این آهنگه ٬ الان منه. صندلی رو دیگه دوست ندارم رو زمین میشینم و به در نگاه میکنم و به این فکر میکنم که هیچ وقت به من نگفتی اون روز اسم اون سیگار و اون کبریتی که تو کیفت داشتی چی بود. میدونی ؟ پیغمبرها همه میمیرن. همه. |
...
نمیخوام پر چونگی کنم برات . این رو اینجا مینویسم. لینکش رو واست آفلاین میفرستم چون میدونم دیگه اینجا رو نمیخونی.
... از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب رجعتی می خواستم ليکن طلاق افتاده بود در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير عافيت را با نظر بازی فراق افتاده بود خلاصه اینکه هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ... |
...
..... مرد نشست با نگاهي ترسان فنجان قهوه اي را تامل ميكرد طالع بين گفت :" پسرم .. غصه نخور عشق سرنوشت توست ... پسرم .. طالعت دنيايي هولناك است ... و زندگيت سراسر سفر و پيكار .. بسيار عاشق خواهي شد .. و بسيار خواهي مرد و آنگاه عاشق تمام زنان زمين خواهي شد .. و باز خواهي گشت همچون پادشاهي مغلوب ... ... بسيار بصيرت كرده ام و بسيار ستاره ها ديده ام اما تاكنون طالعي چون طالعت نديده ام پسرم :" غصه هايي نديده ام چون غصه هايت سرنوشتت است كه تا هميشه بروي .. و در عشق بر لبه خنجر قدم زني و چون صدف تنها بماني سرنوشتت است كه هميشه بگذري.. و مليونها بار عاشق شوي ... و باز گردي,بازگردي چون پادشاهي خلع شده . ... |
...
من با ابورشن موافقم ٬ نه واسه اینکه فکر کنم کشتن یه بچهی چند ماهه که روح داره ٬ قلبش میزنه و میخنده جنایت نیست ٬ خیلی هم جنایته . ولی شاید ناخواسته به دنیا آوردن یه موجود جنایت بزرگتری باشه که با کلمههای قشنگ و فلسفهبافیهای قشنگتر اسمش رو هم بذاری زندگی و تولد و هر چی ٬ ولی دادن زندگی خیلی وقتا و تو خیلی شرایط به اندازهی گرفتن یه زندگی میتونه گناه باشه . بزرگترین لطفی که به اون بچه میشه کرد اینه که بار گناه این جنایت رو به گردن بگیری . بگذریم از اینکه به نظر من کلا بچه دار شدن گناهه و خودخواهی محضه و این حرفا .
پ.ن. حالا نیاین بگین تو که با اعدام آدما مخالف بودی پس چی شد و اینا ها .. حوصله ندارم روضه بخونم . |
...
آقای مرتضوی دادستان تهران
اقارير اخير آقايان روزبه مير ابراهيمی و اميد معماريان در جلسه هيات نظارت بر قانون اساسی که تنها بخشی از آن و آن هم به شکل سربسته از طريق مشاور محترم رئيس جمهور جناب آقای ابطحی منتشر شد نشاندهنده تخلف آشکار شما و ارگان زيرمجموعه شما در برخورد با متهمين بود. از آنجايی که اينگونه برخورد ها در زير فشار گذاشتن متهمين و شکنجه آنها به قصد گرفتن اعترافات دروغين در مجموعه دادستانی سابقه ديرين دارد و اين کار مخالف اصول مصرح در قانون اساسی و اعلاميه جهانی حقوق بشر هست لذا ازديدگاه ما شما در دادگاه افکار عمومی متهم به جنايت عليه بشريت هستيد. آقای مرتضوی! شما بارها تبحر خود را در تهديد افراد به بازداشت و شکنجه واعدام به قصد اعتراف گيری از آنها يا وادار نمودنشان به سکوت اثبات کرده ايد. با کمال تاسف شواهد حاکی از احتمال تکرار اين رويه در مورد روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان،فرشته قاضی و سيد محمدعلی ابطحی است. آقای مرتضوی! ما نويسندگان اين نامه هر چند که در بسياری از اصول دارای عقايد و آرای متفاوتی هستيم ولی در جايی که بحث دفاع از شرافت و حرمت انسان هاست همه هم رای و هم صدا بپا می خيزيم و سکوت نخواهيم کرد. آقای مرتضوی! می دانيم که از قدرت و گستردگی نفوذ اينترنت در بين جوانان به خوبی آگاهيد که اگر جز اين بود اکنون شاهد فيلترينگ گسترده و بی سابقه آن نبوديم. پس به شما هشدار می دهيم که در صورت هر گونه تعرض به روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان، فرشته قاضی، سيد محمدعلی ابطحی و يا خانواده های شان، در يک اقدام هماهنگ وگسترده اعمال کاملا غيرقانونى و مستبدانه شما را با روش های مختلف به گوش جهانيان خواهيم رساند. پی نوشت: روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان وفرشته قاضی روزهاست که به جرم ناکرده و حقيقت گويی و حقيقت خواهی تحت فشار و شکنجه قرار دارند. پس از روشنگری های اخير در محضر هيات تحقيق قانون اساسی که سبب رسوايی مدعيان دروغين عدالت شد بيم آن هست که اين دلاوران بيش از پيش زير فشار قرار بگيرند. |
...
من بیرونم
دارم میام خونه تنها رفتم بیرون نمیدونم برای چه کاری٬ ولی تو با من نیامدی . وقتی میومدم بیرون خواب بودی خیلی خواب. وقتی میخوابی قشنگ میشی اینجا ٬ این بیرون هوا سرده خیلی منم دارم پیاده برمیگردم هیچ ماشینی توی اون هوای سرد نیست که حاضر بشه منو تا مزرعه مون بیاد و برسونه من سردمه باد سرد میخوره تو پیشونیم محکم ! کلاهمو هی کم کم میکشم پایینتر٬ اگه هم یه ذره دیگه پایین بکشمش میاد رو چشمام نمیتونم جلومو ببینم :) همهش به خودم میگم الآن میرسی خونه کنار شومینه تو بغل تو اوممممم ٬ چه گرمای خوبی همهش به همین امیده که دارم تو این سرما این همه راهو پیاده میام٬ فقط به همین امید که وقتی قرچ قرچ خورد شدن برفا را زیر پای من تو راه نزدیک کلبه شنیدی درو باز کنی و داد بزنی خرووووووووووووووووووی من هوووووووووووووو عینهو این دهاتیا :) منم بخندم بدوم بقیه راهو طرفت تو هم بخندی بدویی که بپری بغل من منم بغلت میکنم و تو هوا میچرخونمت بعد بلندبلند از ته دل میخندیم بعد خسته میشیم و نفس نفس میزنیم و سردمون میشه و میلرزیم میریم تو خونه جلوی شومینه همدیگه رو تنگ بغل میکنیم :) تو راه برای خودم ازین فکرای خوب خوب می کنم, که کمتر سردم بشه٬ که زودتر برسم حالا ٬ من رسیدم به مزرعه مون حالا من رسیدم نزدیکای کلبه چرا نمیای بیرون پس ؟ حالا رسیدم پشت در پشت در دارم برای خودم هی راه میرم که قرچ قرچ کنه برفا و تو بفهمی که من اومدم چرا نمی فهمی پس؟ درو باز می کنم می بینی؟ هیچ گرمایی نمیخوره تو صورتم خونه سرده, سردِ سرد, عین هوای بیرون, اصلاً سردتر از هوای بیرون. تاریک هم هست . تاریکِ تاریکِ خیلی تاریک من ؟ می ترسم صدات نمی کنم ولی. می ترسم از جواب ندادنت ٬ میفهمی ؟ یادت نرفته که ؟ یعنی رفتی؟ از پیشم رفتی؟ میام میام تو کلبه مون کوچیکه٬ دو تا اتاق که بیشتر نیست٬ زود میشه گشت همه جاشو. من نمی گردم ولی, می ترسم که نباشی می ترسم که بگردم و نباشی می فهمی؟ میشنم همونجا رو زمین تکیه میدم به در پاهامو جمع می کنم تو بغلم سرمو تکیه میدم به زانوهام شروع می کنم به فک کردن به همه روزهای خوبی که با هم داشتیم برای این به اون روزها فکر می کنم که فرصت فکر کردن به نبودنت را به خودم ندم امروز تولدم بود. تو توی اتاقی میخواستی منو سورپریز کنی شنیدی که من درو باز کردم و اومدم تو, ولی هی هرچی منتظر شدی من نیومدم تو اتاق آخرش خسته میشی میای ببینی من چیکار می کنم یه ساعته اینجا می بینی منو سرمو از عقب تکیه دادم به در سقفو نگاه می کنم یا شاید هم بالاتر از اون سیگار می کشم گریه؟ نه. معلومه که گریه نمیکنم. ولی دارم خیلی فکر می کنم, اونقدر که ندیدمت که اینهمه وقت جلوم وایستادی و سرتو این مدلی یه وری کج کردی و داری نگران نگاهم می کنی بعد خیلی نگران میشی یهویی می پرسی چیزی شده؟ میگی به من؟ من ؟ من یهویی تکون میخورم, یه تکون گنده, انگاری که برق ازم رد شده باشه هیچی بهت نمیگم که چه فکرایی می کردم که فقط نگات می کنم خشک خشکِ خشک نگاهت میکنم خشک ولی طولانی و عمیق. میگم نه, چیزی نشده, بعدشم زورکی می خندم :) میفهمی همه چیزو, نه؟ میای جلو میشینی جلوم رو دو تا زانوت دستای منو از رو زانوهام برمیداری میگیری دستت نیگام میکنی ساکت و آروم نیگام میکنی میگی ببخشید من ؟ نه گریه نمیکنم دستام رو تو مشتات جمع میکنی و آروم میذاریشون رو زانوهام خم میشی و پیشونیت رو میچسبونی به پشت دستامون که تو دست همه میگی تولدت مبارک چشمات رو میبندی من ؟ سرم رو دوباره از عقب تکیه میدم به در بازم سقف رو نگاه میکنم شایدم بالاتر از اون گریه ؟ نه گریه نمیکنم هوا ؟ سرده . خیلی سرد. |
...
....
می دونی دلم چی می خواد اینکه گوشه نیمکت کنار زمین بازی پارک دست به سینه بشینم ٬ پاهام رو هم بندازم روی هم و فقط نگاه کنم تو رو نگاه کنم اگه بازی می کنی اگه زندگی می کنی اگه زندگی نمی کنی اگه حرف می زنی اگه ساکتی یا اگه تو هم دست به سینه رو صندلی روبرو نشستی٬ پاهاتم انداختی رو هم و منو نگاه می کنی ! |
...
خدای عزیز
پگی بلو رفت. پیش پدر و مادرش رفت. من که خنگ نیستم میدانم که دیگر هرگز او را دوباره نخواهم دید. برایت نامه نخواهم نوشت ، چونکه بی اندازه غمگین هستم. پگی و من عمری را با هم گذراندیم و حالا تنها شدم. طاس و فرتوت و خمیده و خسته روی تخت افتاده ام . پیری چقدر زشت است. امروز دیگر دوستت ندارم. اسکار |
...
... the odds are there to beat, you, win a while, and then it’s done – your little winning streak and summoned now to deal with your invincible defeat, you live your life as if it’s real, a thousand kisses deep ... ... and maybe I had miles to drive, and promises to keep you ditch it all to stay alive a thousand kisses deep ... and sometimes when the night is slow, the wretched and the meek, we gather up our hearts and go A Thousand Kisses Deep ... |
...
بدون شرح ( البته برا اونایی که فکر میکنن abortion خیلی کار بدیه ! )
http://tapeshweekly.org/83/photogallery/10/033847.html |
...
آفتاب پرسته دستش رو زده بود پشتش ٬ سرش رو انداخته بود پایین ٬ اخماشو کشیده بود تو هم و و درحالیکه قوز کرده بود راه میرفت و هی سرش رو تکون میداد و زیر لب بد و بیرا میگفت . وقتی به جعبهی مداد رنگی رسید ٬ سرش رو گرفت بالا ٬ یه نگاهی به جعبهی مداد رنگی انداخت و گفت : « برو بابا حال نداریم. »
و از این به بعد بود که آفتابپرستایی که خسته و عصبانی بون و اخماشون رو تو هم کرده بودن و هی از این ور اتاق به اون ور اتاق میرفتن و آروم و قرار نداشتن و هی زیر لب دارن به یه چیزایی بد و بیراه میگفتن ٬ وقتی به جعبهی مداد رنگی میرسیدن ٬ دیگه هنگ نمیکردن. همین. |
...
هوا گرگ و میشه ٬
این شومینههه که کنار منه هم خراب شده ٬ خاموشه . دیواری هم که بهش تکیه دادم سرده . من ٬ سیگار کاپتان بلکم رو میکشم و ... ... فکر میکنم . بعد به دودی که از دهنم در میاد نگاه میکنم که میره تو هوا مثل همیشه سعی میکنم بخار آهم رو از دود سیگارم تشخیص بدم. راستی ٬ اینم داره میخونه ... همین. راستی ٬ فرض میکنیم این پست یه جاییش یه لینکی بود به یه جایی ٬ که خب نیست. |
...
یه روز
بعد از اینکه کنار شومینه صبحونه مونو خوردیم تصمیم میگیریم که بریم شهر که همه اون چیزایی را که لازم داریم بخریم لباس می پوشیم کفش میپوشیم من میگم چکمه هاتو بپوش, تو از پنجره بیرونو نیگا می کنی می بینی برف نمیاد, میگی نه پامو اذیت می کنه برفم که نمیاد, همین خوبه میریم شهر یه عالمهی زیاد همه چیزارو می خریم بهشون میگیم که برامون بفرستن, آدرس مزرعه مون را هم میدیم, آخه ما که هنوز ماشین نداریم که بتونیم خودمون همهی این یه عالمه چیزو باهاش بیاریم خونه که بعد خریدمون که تموم شد برمیگردیم طرف مزرعه مون, همونجوری پیاده وسط راه برف می گیره یه برف سنگین, ازونا که سریع میشینه رو زمین هی برف میره تو کفش تو پاهات سردش میشه , یخ, خیلی من اولش حواسم نیست, هی می بینم تو ازم عقب میافتی, هی میگم تندتر بیا دیگه, تند بیا که زود برسیم خونه, که بریم گرم شیم ولی تو پاهات دیگه حس نداره, نمیتونی راه بیای خوب من یهویی یادم میافته که تو دیگه چکمه پات نیست میگم چرا هیچی نمیگی کره خر بعد کولت می کنم به زور هااا آخه تو نمیخوای من این همه راه تورو کولت کنم, فکر میکنی اینجوری خیلی مثلاً طفلکی میشم و اینا. ولی من که حرف گوش نمیدم که ! میگم حرف نزن بوست می کنم وگرنه ها !! :) خوب تو هم حرف نمی زنی من الآن تورو کول کردم بعد تندتند میریم سمت مزرعه, سمت خونه بعد تو با خودت فکر میکنی سنگینم؟ سنگین که نیستم که, چرا هن هن می کنه این پس که :) بعد کلاهمو اینجوری یواشکی میزنی بالا, گوشمو بوس می کنی, بعد میگی ببخشیــــــــــــــــــــــــــــــد ! منم اخم میکنم میگم مگه نگفتم حرف نزن بهت کره خر؟ میرسیم خونه تو رو میذارم رو پشتی کنار شومینه کفشاتو در میارم ٬ تو یه هو میگی آخ ! بعد من اونجوری نیگات می کنم و بعد یواش تر در میارمشون پاهاتوو نیگااا :) داره انگاری کبود میشه اصلا بعد من میگم ازین به بعد حرف گوش می کنی؟ میگی اوهوممم. میگم اوهوم نه ٬بــــله ! میگی بــله :) میرم لباس خشک میارم برات ٬ لباساتو عوض می کنی ٬ منم واستادم همون کنار. تو میگی نیگام نکن دیگه . میگم مگه نگفتم حرف نزن؟ زود عوض کن لباستو تا سرما نخوردی . پشتتو می کنی که خجالت نکشی :) میگم ازین مسخره بازیا نداشتیما ! روتو می کنی بهم ٬ زمینو نیگا می کنی که خجالت نکشی . میگم ازین مسخره بازیا هم همینطور ! :) سرتو میگیری بالا تو چشام نیگا می کنی و همونجوری بلیزتو از سرت میکشی پایین. میگم حالا شد و میخندم. من نه ها ٬ چشمام میخنده :) میرم لباسمو عوض می کنم و زودی میام میگی دهه ! مگه من نگفته بودم ازین چیزا خوشم نمیاد؟ برای چی واسه منم ریختی؟ بغلت می کنم از پشت « به بچهی خوب یه بار میگن حرف نزن ٬ اونم حرف نمی زنه . بچه خوبی باش ... » پاهامونو دراز می کنیم رو به شومینه من از پشت بغلت می کنم تو هم به نوک شست من نگاه میکنی که پات رو ناز میکنه بعد کمکم چشماتو میبندی و سعی میکنی بغل منو که هی تنگتر میشه بیشتر حس کنی من همونجوری که یواش یواش از لیوانه یه قلپ میخورم تو گوشت قصه میگم قصهی گل سرخ قصهی مترسک تنها قصهی کلاغ پیر آسمون نیلی قصهی گل کاغذی قصهی کرگدن عاشق با هزارتا قصهی دیگه چشات که گرم میشه بر میگردی فکر کنم الان نه خوابی نه بیدار شایدم هم خوابی هم بیدار گیلاست از دستت میفته با کف دوتا دستات صورت منو میگیری تو دستت و نگاش میکنی من چشمام رو میبندم کنار گردنم گرم میشه یه گرمی خوب یه گرمی آشنا گیلاس منم ریخت :) کف کلبه مون مسته حالا همین. |